|
اينجا كلبه مشكي پوش |
|
من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است |

اینم برای مطلب پایین
+ نوشته شده در سه شنبه 5 شهریور1387ساعت 18:58 توسط مشکی پوش |
با یه شکلات شروع شد من یه شکلات گذاشتم تو دستش اونم یه شکلات گذاشت تو دست من من بچه بودم اونم بچه بود سرم رو بالا کردم سرش بلا کرد دید که منو میشناسه خندیدم گفت دوستیم گفتم دوسته دوست گفت تا کجا گفتم دوستی که تا نداره کفت تا مرگ خندیدمو گفتم من که گفتم تا نداره گفت باشه تا پس از مرگ گفتم نه نه نه نه تا نداره گفت قبول تا اونجایی که همه دوباره زنده میشن یعنی زندگی پس از مرگ بازم با هم دوستیم تا بهشت تا جهنم تا هرجا که باشه منو تو باهم دوستیم خندیدم گفتم تو براش تا هرجا که می خوای تا بذار اصلا یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا اما من اصلا براش تا نمیذارم نگام کرد نگاش کردم باور نمی کرد میدونستم اون میخواست حتما دوستیه ما تا داشته باشه دوستی بدون تا رو نمی فهمید گفت بیا برای دوستیمون یه نشونه بذاریم گفتم باشه تو بذار گفت شکلات هر بار که همدیگرو میبینیم یه شکلات مال تو یکی مال من باشه گفتم باشه هر بار یه شکلات میذاشتم تو دستش اونم یه شکلات تودست من باز همدیگرو نکاه مکردیم یعنی که دوستیم دوسته دوست من تندی شکلاتم باز میکردم میذاشتم تو دهنم تند تند میمیکیدم می گفت شکمو تو دوست شکموی منی وشکلاتش میذاشت توی یه صندوقچه کوچولوی قشنگ می گفتم بخورش می گفت تموم میشه میخوام تموم نشه برای همیشه بمونه صندوقش پر از شکلات شده بود هیچکدومشو نمی خورد من همشو خورده بودم گفتم اگه یه روز شکلاتتو مورچه ها بخورن یا کرما اون وقت چیکار مکنی گفت مواظبشون هستم می گفت میخوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم ومن شکلاتام مذاشتم دهنم می گفتم نه نه نه تا نداره دوستی که تا نداره یک سال دو سال چهار سال ده سال بیست سال شده اون بزگ شده منم بزگ شدم من همه شکلاتام خوردم اون همه شکلاتاشو نگه داشته اون امده امشب تا خدا حافظی کنه می خواد بره بره اون دور دورا می گه میرم ولی زود بر میگردم من که میدونم میره بر نمیگرده یادش رفت شکلات به من بده من که یادم نرفته یه شکلات گذاشتم کف دستش گفتم این برای خوردن یه شکلاتم گداشتم کف اون دستش اینم اخرین شکلات برای صندوق کوچولوت یادش رفته بود که صندوقی داره برای شکلاتاش هر دوتا رو خورد خندیدم میدونستم دوستیه من تا نداره میدونستم دوسته اون تا داره مثل همیشه خوب شد همه شکلاتامو خوردم اما اون هیچکدومشو نخورده حالا با یه صندوق پر از شکلاتای نخورده چیکار میکنه این دیگه فکر نداره وقتی می شنوی میگن تو برو باهام نمون حتی اسممو نیار اگه یک شب دیگه زیر بارونا قدم زدی بدون که تمام فکر من پیش تو بود مثل تو تو زندگیم هیچکی نبود پایان
+ نوشته شده در دوشنبه 4 شهریور1387ساعت 21:38 توسط مشکی پوش |

خدایا!موهبت آن عطا كنم تا به جاي آسودن به ديگران آسايش بخشم.و بجاي آنكه ديگران دركم كنند ، دركشان كنم و بجاي آنكه عشق دريافت كنم ، عشق بورزم زيرا با فراموش كردن خويش است كه مي توان به هرچيز رسيد...
+ نوشته شده در سه شنبه 29 مرداد1387ساعت 23:32 توسط مشکی پوش |
عاشقي را شرط اول ناله وفرياد نيست تا کسي ازجان شيرين نگذرد فرهادنيست عاشقي مقدورهر عياش نيست غم کشيدن صنعت نقاش نيست 
+ نوشته شده در جمعه 18 مرداد1387ساعت 23:14 توسط مشکی پوش |
تمام رمزو رازها ی عشق جز همین سه حرف جز همین سه حرف ساده میان تهی .چیز دیگری سرم نمی شود من سرم نمی شود ...ولی راستی
+ نوشته شده در چهارشنبه 15 خرداد1387ساعت 21:27 توسط مشکی پوش |
من اسير توبه هاي يك گناه ساده ام من تو را عاشق به تعبير تمام تكه هاي بال يك پروانه ام من به تو آواره ام ، من سراسر ناله ام من هنوز از بغض هاي بي صدا ديوانه ام من به زنجير غمت آزاده ام من به قيد و بند تو دل داده ام من غرور زير پا افتاده ام من سراسر قامت ناديده ام من صداي خواهش نشنيده ام من به هر جا آتش عشق تو را باليده ام من هراسان شبنمان درد را بر گونه ام پاشيده ام من درونم درد را درمانده ام من خودم را از رهايي رانده ام من تو را تا بي نهايت مانده ام من اميدم را به دست باد و باران داده ام من شكستن را به شوق ضربه هاي دست تو آماده ام
+ نوشته شده در پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 16:59 توسط مشکی پوش |
سوخته دلی و سوخته جانی را جز از بازار پر آتش عشق نمی توان خرید.چرا که ... جز پروانگان بی پروای عشق، کسی جرأت بال سپردن به شعله این شمع را ندارد 
+ نوشته شده در جمعه 3 خرداد1387ساعت 13:27 توسط مشکی پوش |